|
بی غرض نامه می نویسم برای شمعدانی های ذهن تو ... برای تسنیم های آشکار مهتاب ... و رقص خوشه های نرگس نگاهت ... در منظومه های جاری قلب من پرنده ایست عاشق پرواز ... هزار آرزوی خفته برای فریاد کردن در هوای تو ... مثل طعم بوسه های ساکت ... وحشت این همه نبودن های تو می ترساند قاصدک های دلم را ... آدمها بی غرض عاشق می شوند ... و ویران و ترانه می خواند... مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت ...
بی سبب نیست که شاعر نمی شوم ... تو که نباشی ... یعنی خداحافظ روزگار کوچک زندگی ... بعد از تو ... در شهر ما قحطی باران شده است ... در هر چه بودن بی توست بیهودگی می بارد ... چه کسی جز تن خسته آرزوهای من سزاوار این تنهاییست؟ و امروز از انبوه زیارت چشمهای تو ... فقط حسرت می شناسم ... تو که نباشی ... یعنی خداحافظ زندگی ...
کف بین نیستم... اما می توانم ... خط های دست هایت را رنگی کنم... تا هر وقت به آسمان نگاه کنی ... رنگین کمان شوی.
چیزی گم کرده ام ...! پشت این ثانیه های نمور ... مدهوش آسمانی ترین بوسه ی سپیدار ... شاعر طبع لطیف باران ... چیزی گم کرده ام ...! پس تکرار حیرت سبز درختان انگور ... پیچیده در گیسوان نرگسی های معطر لبخند ... حوالی عطر خاک و آب و بوی سوخته ی خاطره ... می چکد امروز نام تو از بال کبوتر .. بیشتر از هر صفتی مبهوت تماشای چشمان آشکار توام... چیزی گم کرده ام شبیه خاطره ... منظور سرخ غروب... تیغ کند فاصله ها... ارزن های پاشیده برای گنجشکهای چنار... دلم می تپد برای حاشیه ی رنگ های ارغوانی پلک تو... چیزی گم کرده ام شبیه تو... تو که سرشاری از شکوفه های طلوع...
این بار که به دیدنم آمدی ، ای مهربان ، یک سنجاق هم بیاور ! میخواهم پیراهنم را به پیراهنت قفل کنم ...
تاریک بود
تو را دوست دارم ... چون نان و نمك ... چون لبان گر گرفته از تب... كه نیمشبان در التهاب قطره ای آب .... بر شیر آبی بچسبد ... تو را دوست دارم ... چون لحظه شوق ، شبهه ، انتظار و نگرانی... در گشودن بسته بزرگی ... كه نمی دانی در آن چیست ... تو را دوست دارم ... چون سفر نخستین با هواپیما ... برفراز اقیانوس... چون غوغای درونم ... لرزش دل و دستم... در آستانه دیدار... تو را دوست دارم چون گفتن " شكر خدا زنده ام
بهترين بخش را در هر كس جستجو كن، و اين را به او بگو. همه ما به چنين محركي نيازمنديم،هر بار كه از كار من ستايش مي شود،فروتن تر مي گردم.چون احساس ناديده گرفته شدن يا نا خوشايند بودن نميكنم.
باید اعتراف کنم من نیز گاهی به آسمان نگاه کرده ام؛
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم.
نوشتن برایم دارو است ،درمان است ،اصلاً خود بهبودی است ، حتی اگر موقت ... بیشتر از همیشه ... پی نوشت: با دو روز تاخیر سالگرد وبلاگم رو جشن می گیرم و حرف دلم رو بعد از یکسال دوباره برات تکرار می کنم.
از تنهايي هراسم نيست
دروغ را اصلن باید به کسی بگویی که دوستش داری. دروغ های خوشگل را البته ، نه هر دروغی. اگر عاشقش باشی که هیچ ، نمی توانی دروغ بگویی کلن . اما اگر دوستش داشته باشی ، کیف می کنی از اینکه بپرسد چه شکلی شده و تو بگویی شده جذاب ترین مرد دنیا. از اینکه شعر بخواند و بگویی هیچ کس مثل او برایت شعر نمی خواند ، که تو هیچ وقت اینقدر لذت نمی بری. از اینکه گله کند که چرا نبوده ای و تو هزار و یک بهانه را ، که سعی می کنی هوشمندانه هم باشند برایش ردیف کنی. از اینکه بگویی اصلن دلت نمی خواهد با این استاد هیز ات بروی کنگره و چقدر خوب می شد که او استادت بود، که نزدیک ات بود. از اینکه بگویی به نظرت پلیور یقه هفت قشنگ ترین لباس دنیاست که البته به تن او از همه به تر است. راستش را بخواهی کم کم خودت هم باورت می شود. نمی فهمی داری دروغ می گویی. دلت که هیچ نمی گفت، کم کم فکرت هم تعطیل می شود. کم کم عاشقش می شوی شاید. از وبلاگ یک دوست پی نوشت: به کسی که تمام زندگیم شد ....!
صفر را بستند که ما به بیرون زنگ نزنیم ! از شما چه پنهان .... ما از درون زنگ زدیم ! از : اکبر اکسیر
قومی متفکر اند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین می ترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بی خبران ، راه نه آن است و نه این از : عمر خیام
امروز ، آرام ترین لحظه ی دلگیر کننده ی ناب ِ دنیاست ! از : مهدیه لطیفی
همهی کلمات معنای تو را میدهند مثل گلها همه که بوی تو را پراکندهاند
بنای طوفان می گذاری و از ریشه نمی کنی .... بنای طوفان می گذاری و شاخه شاخه می شکنی .... از : مهدیه لطیفی
اگر خواستی بیا من همانجایم که بودم همانجایی که رهایم کردی . . . از : م . محمدی مهر
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه پر کن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم ، برآرم یا نه !
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش به هر شکسته که پيوست تازه شد جانش
نوشدارو لبان تو اگر باشد سهراب ، یکی دو تا نیست !!! از : محمد رضا نامدارپور(هیوا)
اینهایی که یلدا را جشن میگیرند اگر شب چشمان تو را ببینند . . . . از غصه خواهند مرد می دانم ! از : م . محمدی مه
کاش سرم را بردارم روی شانه هايم
دوستش داری ؟ فقط یادت باشه دوست داشتن فقط کافی نیست . عشق مراقبت می خواد
اینقدر ساده است که فهمیدنش سخته . . . |