تبليغاتX
ارغنون

ارغنون

دست نوشته ها و دل نوشته ها

 

بی غرض نامه می نویسم برای شمعدانی های ذهن تو ... برای تسنیم های آشکار مهتاب ... و رقص خوشه های نرگس نگاهت ... در منظومه های جاری قلب من پرنده ایست عاشق پرواز ... هزار آرزوی خفته برای فریاد کردن در هوای تو ... مثل طعم بوسه های ساکت ... وحشت این همه نبودن های تو می ترساند قاصدک های دلم را ... آدمها بی غرض عاشق می شوند ... و ویران و ترانه می خواند... مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت ...

 

+نوشته شده در دوم خرداد 1388ساعت15:33توسط کتایون | |

 

بی سبب نیست که شاعر نمی شوم ... تو که نباشی ... یعنی خداحافظ روزگار کوچک زندگی ... بعد از تو ... در شهر ما قحطی باران شده است ... در هر چه بودن بی توست بیهودگی می بارد ... چه کسی جز تن خسته آرزوهای من سزاوار این تنهاییست؟ و امروز از انبوه زیارت چشمهای تو ... فقط حسرت می شناسم ... تو که نباشی ... یعنی خداحافظ زندگی ...

 

+نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت8:28توسط کتایون | |

 

کف بین نیستم... اما می توانم ... خط های دست هایت را رنگی کنم... تا هر وقت به آسمان نگاه کنی ... رنگین کمان شوی.

 

+نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت8:39توسط کتایون | |

 

چیزی گم کرده ام ...! پشت این ثانیه های نمور ... مدهوش آسمانی ترین بوسه ی سپیدار ... شاعر طبع لطیف باران ... چیزی گم کرده ام ...! پس تکرار حیرت سبز درختان انگور ... پیچیده در گیسوان نرگسی های معطر لبخند ... حوالی عطر خاک و آب و بوی سوخته ی خاطره ... می چکد امروز نام تو از بال کبوتر .. بیشتر از هر صفتی مبهوت تماشای چشمان آشکار توام... چیزی گم کرده ام شبیه خاطره ... منظور سرخ غروب... تیغ کند فاصله ها... ارزن های پاشیده برای گنجشکهای چنار... دلم می تپد برای حاشیه ی رنگ های ارغوانی پلک تو... چیزی گم کرده ام شبیه تو... تو که سرشاری از شکوفه های طلوع...

 

+نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1388ساعت11:25توسط کتایون | |

 

این بار که به دیدنم آمدی ، ای مهربان ، یک سنجاق هم بیاور ! میخواهم پیراهنم را به پیراهنت قفل کنم ...

 

+نوشته شده در سی ام فروردین 1388ساعت14:47توسط کتایون | |

 

تاریک بود
اما هول آور نبود
دریا بود
اما غرق نمیکرد
من ذات جهان را
در چشم های تو دیدم
و گرنه می ترسیدم
از ماندن و
زیستن
در این سیاره تاریک
نور معنی نجات است
و تو نور بودی
برای تو دعا خواهم کرد.


+نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1388ساعت9:33توسط کتایون | |

 

تو را دوست دارم ... چون نان و نمك ... چون لبان گر گرفته از تب... كه نیمشبان در التهاب قطره ای آب .... بر شیر آبی بچسبد ... تو را دوست دارم ... چون لحظه شوق ، شبهه ، انتظار و نگرانی... در گشودن بسته بزرگی ... كه نمی دانی در آن چیست ... تو را دوست دارم ... چون سفر نخستین با هواپیما ... برفراز اقیانوس... چون غوغای درونم ... لرزش دل و دستم... در آستانه دیدار... تو را دوست دارم چون گفتن " شكر خدا زنده ام

 

+نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1388ساعت8:46توسط کتایون | |

 

بهترين بخش را در هر كس جستجو كن، و اين را به او بگو. همه ما به چنين محركي نيازمنديم،هر بار كه از كار من ستايش مي شود،فروتن تر مي گردم.چون احساس ناديده گرفته شدن يا نا خوشايند بودن نميكنم.
تمام مردم جهان چيزي دارند كه به خاطر آن سزاوار ستايش باشند.ستايشها نشانگر ادراك هستند.در خلوت خويش انسانهايي عالي هستيم، و هيچ كس از ديگري بهتر نيست، نگريستن به عظمت همسايه ات را بياموز ، و عظمت خودت را نيز بنگر.

اين آرزويي است كه من دارم، آرزو دارم قلبي گشوده براي دريافت داشته باشم،كه از گذراندن بازويم به دور شانه هاي كسي نترسم،مبادا پاره شود.
كه از انجام دادن كاري كه هيچ كس پيش از اين نكرده است،نترسم، مبادا كه آسيب بينم.
وقتي دو نفر به هم بر مي خورند، بايد همچون دو زنبق آبي باشند كه كنار به كنار هم مي سايند،هر يك قلب زرين خود را نشان دهند .


برگزيده از نامه هاي عاشقانه يك پيغمبر
اثر جبران خليل جبران

+نوشته شده در یازدهم فروردین 1388ساعت12:8توسط کتایون | |

 

باید اعتراف کنم من نیز گاهی به آسمان نگاه کرده ام؛
دزدانه، در چشم ستارگان؛
نه به تمامی شان؛
تنها به آنهایی که شبیه ترند به چشمان تو….”

+نوشته شده در نهم فروردین 1388ساعت12:39توسط کتایون | |

 

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم.

 

+نوشته شده در نهم فروردین 1388ساعت11:8توسط کتایون | |

 

نوشتن برایم دارو است ،درمان است ،اصلاً خود بهبودی است ، حتی اگر موقت ... 
نوشتن از خودم ، روزهایم ،روزمره هایم و تو ،حتی اگر نخوانیشان ... 
این روزها را با این فکر می گذرانم که واقعاً چطور در این دنیای بی در و پیکر شلوغ ما دیدیم همدیگر را ... من می توانستم تنها رهگذری باشم که از کوچه شما می گذشت . من میتوانستم مشتری رستورانی باشم که تو و دوستت برای ساعتی صحبت در روز قبلش آنجا بوده اید . تو می توانستی تنها یک شناسه باشی در این دنیای مجازی که من برای تفریح ،نام و نشانم را به تو دروغ بگویم و یک عکس دفرمه برایت بفرستم و بعد از اینکه مطمئن شدم حسابی سرِ کار رفته ای با یک کلیک در قعر جهانی با میلیونها کاربر و عضو ،پنهان شوم . تو می توانستی در خیابانی به من تنه بزنی و غرق در خیال بدون عذرخواهی به راه خود بروی  و من با حرف تندی زیرلب ، بیخیال ماجرا شوم . ما می توانستیم طبق قانون احتمالات اصلاً به هم برنخوریم . بعد می روم کمی دورتر و می بینم اینها که سهل است ، من و تو می توانستیم با اولین نشد ها ، با اولین سد ها ، با دستاویز کردن سرسخت ترین اختلاف نظرهایمان ،از نزد هم برویم ... تو به راهی و من نیز ... برویم و  برنگردیم حتی برای یک لحظه؛کاری که این روزها عادی تر شده تا ماندن و اینجور ماندن .
 من و تو در این روزها ...
داستان ما را که نوشت و کجا و کی نمی دانم . چه کسی تو را انتخاب کرد که به من مهر بورزی و چه کسی مرا انتخاب کرد که چشمانم به شوق تو برق بیفتند بر من پوشیده است ... و اینکه چرا این داستان بین این ما یی شروع شد که در دو سر یک راه دور دور دور بودیم و هر چه ما نزدیکتر شدیم به هم اما این فاصله با سماجت سر جای خود ماند... من به گرمی معاشقه های گهگاه دل نبسته ام ! به خوشی لحظه ای که از راه می رسی یا اضطراب دل انگیز زمانی که در راهم تا در مرزی دور ببینمت نیز ... من تنها به این نگاه می کنم که آنقدر صدایت مهربان است که دلم را می لرزاند. ، من به این نگاه می کنم که گاهی آنقدر کوچک میشوی که فکر می کنم مادرت شده ام . جوری مهرم را و نوازشم را طلب میکنی که نفسم بند میاید،کلمه کم می آورم ، سکوت می کنم ... من به این نگاه می کنم که با همه تفاوتهایمان ، نزدیکترین رفیقی هستی که تا کنون داشته ام . به این نگاه می کنم که دلم برایت تنگ است ...

 بیشتر از همیشه ...   

 

پی نوشت: با دو روز تاخیر سالگرد وبلاگم رو جشن می گیرم و حرف دلم رو بعد از یکسال دوباره برات تکرار می کنم.

  

 

 

+نوشته شده در نهم فروردین 1388ساعت8:55توسط کتایون | |

 

از تنهايي هراسم نيست
با آن پيش از تو آشنا شده و خو گرفته ام
تو را خواستم ، به خاطر تو
به خاطر دنيايت كه پر از پنجره است
دنياي تو دنياي هواي تازه است و روشنايي

+نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1387ساعت9:36توسط کتایون | |

 

دروغ را اصلن باید به کسی بگویی که دوستش داری. دروغ های خوشگل را البته ، نه هر دروغی. اگر عاشقش باشی که هیچ ،‌ نمی توانی دروغ بگویی کلن . اما اگر دوستش داشته باشی ، کیف می کنی از اینکه بپرسد چه شکلی شده و تو بگویی شده جذاب ترین مرد دنیا. از اینکه شعر بخواند و بگویی هیچ کس مثل او برایت شعر نمی خواند ، که تو هیچ وقت اینقدر لذت نمی بری. از اینکه گله کند که چرا نبوده ای و تو هزار و یک بهانه را ، که سعی می کنی هوشمندانه هم باشند برایش ردیف کنی. از اینکه بگویی اصلن دلت نمی خواهد با این استاد هیز ات بروی کنگره و چقدر خوب می شد که او استادت بود، که نزدیک ات بود. از اینکه بگویی به نظرت پلیور یقه هفت قشنگ ترین لباس دنیاست که البته به تن او از همه به تر است.

راستش را بخواهی کم کم خودت هم باورت می شود. نمی فهمی داری دروغ می گویی. دلت که هیچ نمی گفت‌، کم کم فکرت هم تعطیل می شود. کم کم عاشقش می شوی شاید.

 

از وبلاگ یک دوست

 

 

 

 

پی نوشت:  به کسی که تمام زندگیم شد ....!

+نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1387ساعت9:41توسط کتایون | |

 

صفر را بستند

که ما به بیرون زنگ نزنیم !

از شما چه پنهان ....

ما از درون زنگ زدیم !

 

از : اکبر اکسیر

 

+نوشته شده در هجدهم اسفند 1387ساعت15:30توسط کتایون | |

قومی متفکر اند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آنکه بانگ آید روزی

کای بی خبران ، راه نه آن است و نه این

 

از : عمر خیام

+نوشته شده در دهم اسفند 1387ساعت10:19توسط کتایون | |

امروز ،

آرام ترین

لحظه ی دلگیر کننده ی

ناب ِ دنیاست !

 

از : مهدیه لطیفی

+نوشته شده در دهم اسفند 1387ساعت9:53توسط کتایون | |

 

همه‌ی کلمات

معنای تو را می‌دهند

مثل گل‌ها همه

که بوی تو را پراکنده‌اند

 

+نوشته شده در دهم اسفند 1387ساعت9:52توسط کتایون | |

 

بنای طوفان می گذاری و

از ریشه نمی کنی ....

بنای طوفان می گذاری و

شاخه شاخه می شکنی ....

 

از : مهدیه لطیفی

+نوشته شده در سوم اسفند 1387ساعت8:35توسط کتایون | |

 

اگر خواستی بیا

من همانجایم که بودم

همانجایی که رهایم کردی . . .

 

از : م . محمدی مهر

+نوشته شده در یکم اسفند 1387ساعت9:32توسط کتایون | |

 
 
تو اومدی اما کمی دیر.از ته یه یه خیابون دراز.
مث یه سایه ی نگرانی.کمی دیر اومدی
اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی.
به من می گن چیزی نگو.نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می گیره.
دل یکی این جا داره خاکستر می شه.
کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سر وقت دل یکی و
دست کردی تو سینه ش و دلش رو آوردی بیرون
و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتیش سر جاش.
واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر می شه.
یکی داره تو چشات غرق می شه. یکی لای شیارای انگشتات داره
 گم می شه.
یکی داره گر می گیره.دل یکی آتیش گرفته.
یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه.
میون این همه خونه که خفه خون گرفتن،
یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر می شه.
           یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه .

+نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1387ساعت8:36توسط کتایون | |

 

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم ، برآرم یا نه !

 

+نوشته شده در ششم بهمن 1387ساعت12:53توسط کتایون | |

 

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته که پيوست تازه شد جانش

 

+نوشته شده در یکم بهمن 1387ساعت9:7توسط کتایون | |

 

نوشدارو

لبان تو اگر باشد

سهراب ،

یکی دو تا نیست !!!  

 

از : محمد رضا نامدارپور(هیوا)

+نوشته شده در بیست و یکم دی 1387ساعت10:48توسط کتایون | |

 

اینهایی که یلدا را جشن میگیرند

اگر شب چشمان تو را ببینند

.

.

.

.

از غصه خواهند مرد

می دانم !

 

از : م . محمدی مه

+نوشته شده در بیست و یکم دی 1387ساعت10:48توسط کتایون | |

 

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی

روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم

 

+نوشته شده در بیست و یکم دی 1387ساعت9:49توسط کتایون | |

 

دوستش داری ؟

 فقط یادت باشه دوست داشتن فقط کافی نیست . عشق مراقبت می خواد

 

 


+نوشته شده در پانزدهم دی 1387ساعت15:21توسط کتایون | |

 

اینقدر ساده است

که فهمیدنش سخته . . .

 

 

+نوشته شده در دوازدهم دی 1387ساعت10:53توسط کتایون | |

 

ــ وقتی قهر می کنی ٬ مثل سیبی میشی که به درخت چسبیده و به قانون نیوتن دهن کجی می کنه!

 

از وبلاگ "باطله ی ذهنم"

+نوشته شده در هشتم دی 1387ساعت15:52توسط کتایون | |

 

دردناک است . . .

تو سکوت می کنی و

من صدایت را تجسم می کنم !

+نوشته شده در هشتم دی 1387ساعت15:48توسط کتایون | |

 

شما

وقتی دلتنگ می شید

یاد گذشته می افتید

یا

وقتی یاد گذشته می افتید

دلتنگ می شید

؟!

                                                        از وبلاگ "کسی که شبها دیوانه می شود"

+نوشته شده در هشتم دی 1387ساعت15:45توسط کتایون | |